شعر ها poems

شاید روزی برای تو بنویسم

شاید روزی برای تو بنویسم
از زخم های تازه ی هر روزم
امروز را سکوت می کنم از گفتن
لب از شکایت بیهوده میدوزم

 

شاید روزی برای تو بنویسم
از زخم های باز نمک خورده

یا این دل شکسته که از هر کس
رنجی کشیده  و کلک خورده


شاید روزی برای تو بنویسم
هذیان های دل داغ دارم را
هر بار که من سمت کسی رفتم
کوبید بر سرم آنچه ندارم را

شاید روزی برای تو بنویسم
این روز ها چقدر خسته و  غمگینم
افسرده تر از روز های بعد از تو
حتی در آینه کابوس می بینم

شاید روزی برای تو بنویسم
سهم من از حضور ، فراموشی است
تا آنکه خواب پناهم بدهد از درد

دستم پر از قرص های بی هوشی است

 

تقویم هزار بار ورق می خورد
زیر دوچشم ملتهب و خیسم
این جمله را  نوشته ام هر بار
شاید روزی برای تو بنویسم


خنجر زنجانی

بوی گلابِ قمصر و کاشانی ات را
پنهان نکن چشم ترِ بارانی ات را
می میرم این گونه تو را غمگین ببینم
حالا بکش آن خنجر زنجانی ات را
رگ می زنم تا که نبینم پیش چشمم
پژمردن از بیماری و ویرانی ات را
می دزدی از من روی خود را تا نبینم
آن چشم های نیمه شب توفانی ات را
یک بار دیگر شهرزاد قصه گو باش
تعریف کن آن غُصه ی طولانی ات را
آرام خوابیدی می شویم  به گریه
قد رشید و چهره ی ایرانی ات را
حالا که لب هایت کبود و سرد و تلخ است
باید ببوسم جای آن پیشانی ات را
زیر ملافه عطر کافور است و  اسپند
تو رفته ای و این تن زندانی ات  را -
در گور می خوابانم و ، شاید نبینند
بعد از تو هق هق کردن پنهانی ام را
بگذاشتم تا که بگریم زخمهایم را
بر خشت خشت کوچه ها پیشانی ام را
هر سو به دنبال تو می گردد نگاهم
دیوانه می خوانند این حیرانی ام را
باید که بنویسم من از تو ، از خودم ، از درد
این قصه ی پر غُصه و طولانی ام را
در آینه زل می زنم جز تو کسی نیست
من از درون حس می کنم ویرانی ام را
باران گرفته میروم بیرون بگریم
در این هوا پوشیده ام بارانی ام را
این روز ها حالم دگرگون است تب دارم
در جیب دارم خنجر زنجانی ات را ....

 


می رفت

نام او وِرد لبم بود و زبانم  می رفت
اول فاجعه بود و هیجانم می رفت
آه از درد من آن شب که تو رفتی تنها
خنجرش تیغ غمش بود به جانم می رفت
دکتری نبض من و ثانیه را چک می کرد
او ندانست تو رفتی ،ضربانم می رفت
 یک سِرُم توی رگم بود ولی بی تردید
زهر دوری تو، توی شریانم می رفت
گل امید من انگار که پژمرد شبی
که بهارمن از آن ،  سمتِ خزانم می رفت
در همان ساعت پایان که کنارت بودم
روحم از جسم جدا بود و روانم می رفت
همه ی هستی من بود و شبی پر تشویش
از دو چشم ترم انگار جهانم می رفت
وقت رفتن شد و یک قافله دل تنها رفت
من مسافر شدم ، او با چمدانم می رفت

نصیر رضایی نژاد
28 اَمرداد 1399


 

شدیم خسته ز شور و ،  گوشه بیداد

کسی به گوش باد بخواند یک ترانه شاد

کسی بیاید و آفتاب را بیاورد با خود

کسی به جنس طلوع بیست و هشتم مرداد .

نصیر رضایی نژاد

- توضیح این که تولد خودم 28 مرداد هست ولی بیشتر به مصدق میخوره این شعر

31 اَمرداد 1399


می ترسم

سال بد

سال باد 

سال اشک پوری 

سال خون مرتضی

                  (زنده یاد احمد شاملو) 

در احوالات سال 1399 

از ازدحام یک کلنگ و بیل می ترسم

از روبرویی با سپاه فیل می ترسم

من با وجود این که استاد شنا بودم

از عمق دریای بزرگ نیل می ترسم

یک عمر سرگردان میان کوچه ها اما

از کوچ های فصل سرد ایل می ترسم

استاد و دانشگاه را من دوست میدارم

از نمره و از درس و از تحصیل می ترسم

یک عمر فکر مرگ می کردم ولی حالا

از این سفر همراه عزرائیل می ترسم

رقصیده ام با بوق در جشن و سرور اما

من از صدای صور اِسرافیل می ترسم

کابوس ها دیدم به بیداری ولی امروز

از خوابهای سخت بی تاویل می ترسم

هر سال " حَوِّل حالِنا " خواندم ولی امسال

تا حد مرگ از حال و از تحویل می ترسم

از آسمان، سنگ آمد اما من نترسیدم

از بارش باران " مِن سِجیل " می ترسم *

دنیا برای ما محل استراحت نیست

از روز های جمعه و تعطیل می ترسم

 

 

** " تَرمیهِم بِحِجارة مِن سِجیل " قرآن - سوره فیل - آیه 4

            (سنگ ریزه هایی از گِل خشک شده به آنها پرتاب گردند)


ویروس

ویروس یا یک تروژان تیری از آرش بگیرد
چیزی شبیه فایروال یک دفعه آتش بگیرد
پیغام های رجیستر، شات داون ،استارت، خرخر
یا آنکه ویندوز سیستم هارد تو را کش بگیرد
یک مرحله مانده تا تو این گیم را هم ... ولی نه
سی دی بازی کانتر هی خود به خود خش بگیرد
یک پالس، یک نویزممتد از اسپیکر می شود پخش
تا انتقام از صدای پوران و دلکش بگیرد
وبکم و لامپ کناری در حالت بی قراری
عکس تو را با دماغی زشت و مشوش بگیرد
خط و نشان روی صفحه با شکلکی مثل لبخند
حال تو را هم به وقتش در حالت غش بگیرد
آنتی ویروس خودت را آپدیت کردی و او رفت
تا انتقام تو را از کیس سیاوش بگیرد
یک روز با تیر آرش در هارد دیسک سیاوش
چیزی شبیه فایروال یک دفعه آتش بگیرد.  

بهار 1391


نوروز

نوروز شد و کهنگی سالم رفت
آن تلخی قهوه از ته فالم رفت
نارنج دلم بهار کرد و امسال
پاییز غم انگیز از احوالم رفت

یک غزل بخوانید...

بعد از تو آوازم همیشه گام ماتم داشت
چشمان خیسم را ندیدی حس شبنم داشت
از روز اول یا علی گفتی ولی افسوس
از روز اول هم صدایت ابن ملجم داشت
از خشکی دریای عشقت قصه ها گفتی
روزی که حتی آسمان باران نم نم داشت
گفتی که مرهم میگذاری زخم عشقت را
زخم زبانهایت کدامش بوی مرهم داشت؟
این خاطرات کهنه را دیگر نمیخوانم
تقویم عشق من فقط رنگ محرم داشت
من فال خود را در کتاب حافظی دیدم
که برگ برگش شاخه های خشک مریم داشت
این استکان آخری را بی تو نوشیدم
این استکان آخری را که فقط سم داشت
این بیت بیت آخری بود و فقط غم داشت
این بیت بیت آخری بود و تو را کم داشت.

فروردین 1391