اشعار نصیر رضایی نژاد

 
می ترسم
سال بد سال باد سال اشک پوری سال خون مرتضی (زنده یاد احمد شاملو) در احوالات سال 1399 از ازدحام یک کلنگ و بیل می ترسم از روبرویی با سپاه فیل می ترسم من با وجود این که استاد شنا بودم از عمق دریای بزرگ نیل می ترسم یک عمر سرگردان میان کوچه ها اما از کوچ های فصل سرد ایل می ترسم استاد و دانشگاه را من دوست میدارم از نمره و از درس و از تحصیل می ترسم یک عمر فکر مرگ می کردم ولی حالا از این سفر همراه عزرائیل می ترسم رقصیده ام با بوق در جشن و سرور اما من از صدای صور برگرفته از وبلاگ ربکا 13 ( اشعار نصیر رضایی نژاد )
خستگی
بعد از سالها خستگی ...... خسته ام از آفتاب بعد از ظهر از تمام لحظه های تکراری از تو وقتی که تلخ می خندی از تو وقتی که دوستم میداری خسته ام از این که دلتنگی مثل روز های شروع پاییزی خسته از اشک های پی در پی که تو وقت وداع می ریزی به سرم میزند که کوچ کنم شده ام مثل ایل سرگردان در فرود گاه گم شده ام با بلیطی به مقصد لبنان من به آیینه ای که بر عکس است مشت کوبیدم و ترک خوردم من به پاس تمام سادگی ام بار ها از خودم کلک خوردم من در این منجلاب تنهایی کرم بد بوی برگرفته از وبلاگ ربکا 13 ( اشعار نصیر رضایی نژاد )
خاکستر خاموش
سلام به همه دوستان بعد از دوسال با دو تا کار برگشتم به وبلاگم . سواد كه ندارم از رد خون جلو خانه ات فهميدم حاجي شده اي تقبل الله . يك استكان چايي و يك تنگ ماهي يك منقل خاموش و يك قليان شاهي پك زد به قليان و كمي چاي معطر نوشيد و در يك دفتر صد برگ كاهي ده برگ را خط زد كه بنويسد خودش را يك سرنوشت گم شده يك عشق واهي انگار گم باشی میان خواب و خلسه برگردی از اول از آنجا که دوراهی آغاز می شد با تقلای نرفتن گردن بگیری هرچه نفرین و تباهی یک ریسمان و حلقه ی یک دار و برگرفته از وبلاگ ربکا 13 ( اشعار نصیر رضایی نژاد )
1234