اشعار نصیر رضایی نژاد

 
می رفت
نام او وِرد لبم بود و زبانم می رفت اول فاجعه بود و هیجانم می رفت آه از درد من آن شب که تو رفتی تنها خنجرش تیغ غمش بود به جانم می رفت دکتری نبض من و ثانیه را چک می کرد او ندانست تو رفتی ،ضربانم می رفت یک سِرُم توی رگم بود ولی بی تردید زهر دوری تو، توی شریانم می رفت گل امید من انگار که پژمرد شبی که بهارمن از آن ، سمتِ خزانم می رفت در همان ساعت پایان که کنارت بودم روحم از جسم جدا بود و روانم می رفت همه ی هستی من بود و شبی پر تشویش از دو چشم ترم انگار جهانم می برگرفته از وبلاگ ربکا 13 ( اشعار نصیر رضایی نژاد )
می ترسم
سال بد سال باد سال اشک پوری سال خون مرتضی (زنده یاد احمد شاملو) در احوالات سال 1399 از ازدحام یک کلنگ و بیل می ترسم از روبرویی با سپاه فیل می ترسم من با وجود این که استاد شنا بودم از عمق دریای بزرگ نیل می ترسم یک عمر سرگردان میان کوچه ها اما از کوچ های فصل سرد ایل می ترسم استاد و دانشگاه را من دوست میدارم از نمره و از درس و از تحصیل می ترسم یک عمر فکر مرگ می کردم ولی حالا از این سفر همراه عزرائیل می ترسم رقصیده ام با بوق در جشن و سرور اما من از صدای صور برگرفته از وبلاگ ربکا 13 ( اشعار نصیر رضایی نژاد )
خستگی
بعد از سالها خستگی ...... خسته ام از آفتاب بعد از ظهر از تمام لحظه های تکراری از تو وقتی که تلخ می خندی از تو وقتی که دوستم میداری خسته ام از این که دلتنگی مثل روز های شروع پاییزی خسته از اشک های پی در پی که تو وقت وداع می ریزی به سرم میزند که کوچ کنم شده ام مثل ایل سرگردان در فرود گاه گم شده ام با بلیطی به مقصد لبنان من به آیینه ای که بر عکس است مشت کوبیدم و ترک خوردم من به پاس تمام سادگی ام بار ها از خودم کلک خوردم من در این منجلاب تنهایی کرم بد بوی برگرفته از وبلاگ ربکا 13 ( اشعار نصیر رضایی نژاد )
1234